معرفی کتاب, مقالات

بهترین آثار پائولو کوئیلو

پائولو کوئیلو

امکان ندارد اهل کتاب و مطالعه باشید اما نام پائولو کوئیلو ، این نویسنده دوست داشتنی برزیلی را نشنیده باشید یا یکی از کتاب های او را نخوانده باشید. نویسنده ای موفق که کتاب های او تاکنون. به زبان های مختلفی از جمله فارسی هم ترجمه شده اند. در ادامه با ما همراه باشید تا نگاهی کوتاه به زندگی نامه و آثار این نویسنده داشته باشیم.

زندگی نامه پائولو کوئیلو

زندگی نامه پائولو کوئیلو
زندگی نامه پائولو کوئیلو

پائولو کوئیلو یکی از مشهورترین نویسندگان جهان است که به دلیل مسایل عرفانی که در کتاب های خود بیان میکند ، عموما شناخته میشود. کوئیلو همچنین توانسته به دلیل داشتن بیشتر آثار ترجمه شده در دنیا ، جایزه گینس را نیز از آن خود کند. شورو شوق نویسندگی از کودکی در کوئیلو وجود داشت. اما این موضوع با خواسته خانواده اش در تضاد بود و همین موضوع باعث شد تا چندبار در بیمارستان روانی بستری شود. و سرانجام به خواست خانواده در رشته حقوق به تحصیل بپردازد. البته ، کوئیلو بعد از یک سال ، ترک تحصیل کرد. و کار خود را به عنوان یک ترانه سرا شروع کرد. وی پس از مدتی ، دوباره به نویسندگی روی آورد و چند کتاب نوشت . البته هرچند که دوکتاب اول او چندان موفق نبود ، اما نوشتن کتاب کیمیاگر توانست زندگی کوئیلو را دگرگون کند. و تمام دنیا را شیفته خود کند. در سال 2022 پائولو کوئیلو با مبلغ 500 میلون دلار ، توانست به ششمین نویسنده ثروتمند جهان تبدیل شود. در ادامه با ما همراه باشید تا شما را با معروف ترین آثار این نویسنده برزیلی آشنا کنیم.

کیمیاگر

اولین کتاب این فهرست متعلق به کتاب کیمیاگر است. کیمیاگر ، داستان چوپان جوانی است به نام سانتیاگو ، که در اثر خوابی که دوبار میبیند ، تصمیم به پیدا کردن گنجی میگیرد. که در دل اهرام مصر پنهان شده است. اما این سفر برخلاف تصور سانتیاگو چندان ساده هم نیست . جوان در این سفر با خطرات و افراد بسیاری روبه رو میشود و حوادث مختلفی برای او رخ میدهد. درون مایه کتاب کیمیاگر ، خواستن است و اینکه اگر آرزوی داشتن چیزی را داشته باشید، جهان به درخواست شما جواب خواهد داد. حتی اگر هیچ چیز نداشته باشید.

کتاب کیمیاگر
کتاب کیمیاگر

در بخشی از کتاب کیمیاگر میخوانیم :

طی دو سال گذشته، همه دشت‌ها و دهکده‌های اندلس را زیر پا گذاشته بود. و همه شهرهای منطقه را می‌شناخت، و این چیزی بود که به زندگی‌اش مفهوم می‌داد…. مفهوم سفر کردن. تصمیم داشت در این دیدار، برای دخترک توضیح دهد که چگونه و چرا یک چوپان ساده و با سواد اشت و می‌تواند بخواند. و علتش را شرح دهد…. که تا شانزده سالگی در صومعه‌ای آموزش می‌گرفت… که پدر و مادرش علاقه داشتند از او کشیش بسازند، تا مایه غرور و سربلندی خانواده فقیری گردد. که همه عمر سخت زحمت می‌کشید تا همانند گوسفندها فقط آب و خوراک کافی داشته باشند…. که لاتین و اسپانیولی و علوم دینی آموخته بود.

بریدا

بریدا
بریدا

این کتاب در سال 1990 و مدتی بعد از موفقیت کتاب کیمیاگر منتشر شد . داستان کم و بیش واقعی دختری به نام بریدا است که به جادو و سحر علاقه مند میشود و به دنبال پیدا کردن استادی که بتواند این مفاهیم را از یاد بگیرد به مناطق مختلف سفر میکند. کتاب تماما پر از مسائلی است که به جادو و سحر و معنویت میپردازد . پائولو این داستان را با الهام گرفتن از یکی از سفرهایش نوشته است.

در بخشی از کتاب بریدا میخوانیم :

«با لبخندی به آن دو، دست لورنز را گرفت و او را به میان جمع کشید و شروع به رقصیدن کردند. اما جادوگر هم‌چنان با لبخند به آن‌ها نگاه می‌کرد. پس از گذشت چند دقیقه که ویکا لحظهٔ مناسب را یافت؛ به میان آمد و آوازی ساده سر داد. و از بقیه تقاضای همراهی کرد. هیچ کس نمی‌دانست این کار، یکی از ترفندهای مخصوص ویکا برای این جشن مهم و آیینی است، با این کار، می‌خواست فقط خودش و سه شاگردش در کنار آتش بمانند. همان‌طور که انتظار داشت اکثریت یا مست بودند، یا از رقص خسته شدند و یا به علت بلد نبودن آن آواز خاص، از آتش کناره‌گیری کردند و فقط ویکا، او و دو زن دیگر که امشب شب عضویتشان بود ماندند.

ویکا در این لحظه باید انرژی جمع را طوری هدایت می‌کرد که به خلسه‌ای موقت فرو بروند اما مطمئن باشند این کار را با اراده و خواست خود انجام داده‌اند و هیچ‌کس روی آن‌ها اثری نگذاشته است. خیلی سریع با یک ورد، انرژی کل فضا را به انرژی واحد تبدیل کرد. تمام حاضران یکی یکی در حال آمدن به کنار آتش بودند. مردها دایره‌ای بزرگ تشکیل دادند، درون آن دایره‌ای از زن‌ها شکل گرفت و سه نفر دیگر در میان زن‌ها جای گرفتند. با هدایت ویکا همه افراد شروع به خواندن آوازی کردند. که برای ورود آن سه نفر به خلسه جادوی عضویت، لازم بود.

تنها کسانی که از دور، آن هم به خواست ویکا، در حال تماشا بودند و دخالتی در آن مراسم نداشتند لورنز و جادوگر بودند. کم کم احساس کرد آتش مقابلش، در درون او شعله‌ور شده؛ به سرعت کت و کفش‌هایش را در آورد. فقط همان لباس سفید رنگ حریری که خوابش را دیده بود به تن داشت. ویکا متوجه شد او زودتر از دو زن دیگر، در حال ورود به دنیای دیگر است. از این‌که تمام اتفاقات همان‌طور که از اعماق قلبش دوست داشته در حال رخ دادن است، خوشحال بود. از سه زن خواست که روی زمین به حالت صلیب دراز بکشند و پیشانی‌های خود را به خاک بچسبانند. وقتی آماده شدند مراسم اصلی را آغاز کرد.»

یازده دقیقه

یازده دقیقه داستان دختری برزیلی است که برای تحقق رویاهای خود راهی سوییس میشود. او در شهر خود محبوب است و زیبایی خارق العاده دارد و با افراد زیادی رابطه داشته اما همه آنها او را ترک کرده اند. او به رنبال عشق حقیقی است . عشقی که قلب او را به لرزه درآورد که اما افسوس که تنها حس های زودگذر نسیب او میشوند.

کتاب یازده دقیقه
کتاب یازده دقیقه

در بخشی از کتاب یازده دقیقه میخوانیم :

برای اینکه یک ساعت با مردی بگذرانم، ۳۵۰ فرانک سوییس می گیرم. در واقع اغراق است. اگر در آوردن لباس ها را حساب نکنیم و تظاهر به محبت و صحبت درباره مسائل پیش پا افتاده و لباس پوشیدن را، کل این مدت می شود یازده دقیقه رابطه جنسی! یازده دقیقه !! دنیا دور چیزی می گردد که فقط یازده دقیقه طول می کشد. 

به خاطر این یازده دقیقه است که در یک روز ۲۴ ساعته ( با این فرض که همه زن و شوهرها هر روز عشقبازی کنند، که مزخرف است و دروغ )، مردم ازدواج می کنند،. خانواده تشکیل می دهند، گریه بچه ها را تحمل می کنند، مدام توضیح می دهند که چرا دیر آمده‌اند خانه، به صد تا زن دیگر نگاه می کنند. با این آرزو که با آنها چرخی دور دریاچه ژنو بزنند، برای خودشان لباس های گران می خرند و برای زن های شان لباس‌های گران‌تر، به فاحشه ها پول می دهند تا جبران کمبودشان را در زندگی زناشویی‌شان بکنند و نمی‌دانند این کمبود چیست. کتاب یازد

همین یازده دقیقه، صنعت عظیم لوازم ‌آرایش، رژیم‌های غذایی، باشگاه های ورزشی را می گرداند. و وقتی مردها دور هم جمع می شوند، ‌برخلاف تصور زن ها، اصلاً راجع به زن ها حرف نمی زنند. از کار و پول و ورزش حرف می زنند. یک جای کار تمدن ما ایراد اساسی دارد!

شیطان و دوشیزه پریم

پائولو کوئیلو یک سه گاه معروف دارد که متشکل از سه کتاب او است. در این سه گانه ، هرکدام از شخصیت ها به ناگهان رازی مهم و حقیقتی دردناک را درباره زندکی خود میفهمند که زندگی آنها را دگرگون میکند. یکی از کتاب های این سه گانه ، شیطان و دوشیزه پرایم است. داستان درباره یک هفته پرماجرا از زندگی مردم در دهکده ای کوچک به نام ویسکوز است که با ورود غریبه ای به همراه چند شمش طلا ، آرامش آنها به هم میریزد. داستان در واقع درون مایه از نبرد نیکی و پلیدی دارد. و به خوبی توانسته جدال بین شیطان و خدا رو نشان دهد.

شیطان و دوشیزه پرایم
شیطان و دوشیزه پرایم

در بخشی از کتاب شیطان و دوشیزه پریم میخوانیم :

همهٔ اهالی ویسکوز از این حقیقت فرار می‌کردند که روستایشان در حال زوال است. برای آن‌ها مشکل بود که بپذیرند آخرین نسل از کشاورزان و دامدارانی هستند که از قرون پیش ساکن کوهستان شده‌اند. به‌زودی ماشین‌آلات وارد روستایشان می‌شدند و دام‌ها را با علوفه‌های خاص در جای دیگری پرورش می‌دادند، شاید هم روستا را به یک شرکت بزرگ تجاری می‌فروختند و شرکت روستایشان را به پایگاهی برای اسکی‌بازان مبدل می‌ساخت.

روستاهای دیگر ناحیه، این واقعیت را پذیرفته بودند و تنها اهالی ویسکوز بودند. که در برابر این حقیقت مقاومت می‌کردند، چراکه مردمانش احساس می‌کردند مدیون نیاکان خود هستند و سنت‌هایشان به آن‌ها آموخته بود که تا واپسین لحظات مبارزه کنند.

مرد غریبه بعد از اینکه با دقت فرم پذیرش مهمان‌سرا را خواند، آن را پر کرد. از لهجه‌اش می‌شد فهمید که از اهالی یکی از کشورهای آمریکای جنوبی است. روی برگه نوشته بود آرژانتین، چون عاشق تیم فوتبالش بود. در فرم پذیرش، قسمت آدرس، نشانی‌اش را چنین نوشته بود: «خیابان کلمبیا»، چون می‌دانست مردمان آمریکای جنوبی برای ابراز همبستگی، نام کشورهای همسایه را روی خیابان‌های مهم خود می‌گذارند. در قسمت نام هم، نام یکی از تروریست‌های نامی سده‌های گذشته را نوشته بود. 

کنار رود پیدرا نشستم و گریستم

داستان درباره دختری جوان است. که زندگی توانسته در زندگی به یک زن موفق و قوی تبدیل شود . او به طور ناگهانی با عشق دوران کودکی خود روبه رو میشود. که اکنون به یک مربی خوشتیپ تبدیل شده است. اما دختر که پیلار نام دارد متوجه میشود که عشق دوران کودکی اش دچار تغییرات بسیاری شده. و به جلسات طبیعت و مذهبی خاص میرود. داستان دارای راوی اول شخص است و هر بخش این کتاب ، نام یک روز در تقویم را دارد. پائولو کوئیلو به خوبی توانسته در این کتاب عشق زمینی را به عنوان پوششی برای بیان ایدئولوژی مذهبی استفاده کند.

کنار رود پیدرا نشستم و گریستم
کنار رود پیدرا نشستم و گریستم

در بخشی از کتاب کنار رود پیدرا نشستم و گریستم میخوانیم :

اين کلمه را شنيده بودم ولی مفهوم واقعی آن را نمی‌دانستم و نمی‌توانستم برای خود توجيه کنم که «بنيادگرا» کيست و «بنيادگرائی» چيست.

آتشی که عيسی برجای گذاشت و کمتر کسی توانست به‌آن آتش برسد و شعله درون خود را باآن مشتعل‌تر کند… آنها… «اصول اوليه» را می‌پذيرند، و واقعيت را در بنياد و بنيان گفتار اوليه مسيح می‌جويند… و حقيقت را در «آئين نخستين» مسيحيت می‌شناسند… در پی نور ازلی، در پی گرمای نجات‌بخش مسيح، در پی روشنائی هستند… در هر کجا که باشد، در معبد، در مسجد در کليسا… هرجائی که معجزه‌ئی روی دهد… اين‌ها، انسان‌هائی هستند که به «بانو» گرويدند و اين «بانو» است که آن‌ها را هدايت می‌کند…»

ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد

داستان درباره دختری به نام ورونیکا است که در اوسلوانی زندگی میکند. او 24 سال سن دارد و برخلاف زندگی خوبی که دارد تصمیم دارد که خودکشی کند اما هر بار ناموفق است و نجات میابد. او پس از آخرین خودکشی ناموفق خود ، در بیمارستان روانی بیدار میشود و دکتر به او میگوید که تنها یک هفته زنده است . ورونیکا در این مدت با معنا و مفهوم جدیدی از زندگی آشنا میشود که زندگی او را متحول میکند.

ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد
ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد

در بخشی از کتاب ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد میخوانیم :

مجله را کنار گذاشت، دیگر لزومی نداشت از دست دنیایی حرص بخورد که اصلاً هیچ‌چیز درمورد اسلوونی نمی‌دانست؛ غرور ملی هم دیگر برایش اهمیتی نداشت. زمان آن رسیده بود که به خودش ببالد چون سرانجام، شهامت آن را یافته بود که با زندگی وداع کند. تازه، این کار را داشت به روشی انجام می‌داد که همیشه آرزویش را داشت… با مصرف قرص‌های خواب که هیچ ردّی از خود به جا نمی‌گذاشتند.

مکتوب

مکتوب برخلاف سایر کتاب های دیگر پائولو کوئیلو ، تم داستانی ندارد. و در واقع مجموعه ای جملات او برگرفته از یادداشت های شخصی پائولو کوئیلو است. که درباره هستی و زندگی نقل شده است. این کتاب درواقع چکیده است از تجربیات زندگی کوئیلو که در طی سفرهای خود کسب کرده است.

مکتوب
مکتوب

در بخشی از کتاب مکتوب میخوانیم :

شبی پیری با مریدانش خلوتی داشت. مراد از مریدان خواست که آتشی بیفروزند تا بتوانند بر گرد آن بنشینند و قدری سخن بگویند.

مراد گفت: «طریقت معنوی همچون آتشی است که در برابر ما می‌سوزد. کسی که می‌خواهد آتشی بیفروزد باید ابتدا دود نامطبوعی که تنفس را بر او دشوار می‌سازد و اشک به چشمانش می‌آورد، تحمل کند. بدین‌گونه است که ایمانش باز سر برمی‌آورد. اما وقتی آتش شعله‌ور شد، دود ناپدید می‌شود و شعله و گرما و نور مطبوعی ایجاد می‌کند.»

یکی از مریدان پرسید: «اگر شخص دیگری آتش را برایمان بیفروزد چطور؟ یا کمکمان کند که از دود اجتناب کنیم؟»

مراد گفت: «کسی که چنین کند، مرشدی واقعی نیست. مرشد واقعی باید بتواند آتش را به هر جایی که بخواهد ببرد یا هر وقت که خواست آن را خاموش کند. و از آن‌جا که به هیچ‌کس آتش افروختن نیاموخته است، ممکن است همه را در تاریکی رها کند.

زهیر

زهیر داستان زندگی یک نویسنده موفق و ثروتمند است که به ناگهان معشوقه خود ، استر را از دست میدهد. استر که یک خبرنگار جنگی است ، با گم شدن خود ، زندگینویسنده را با تحولات بسیاری رو به رو میکند. از طرفی پلیس به او مشکوک شده که او همسر خود را کشته است. نویسنده که خود را حیران و سرگشته در زندگی میبیند. تصمیم میگیرد دست به کار شود و خود همسرش را پیدا کند . اما در این مسیر همواره سوالاتی هستند که ذهن او را درگیر خود کرده است. چراهایی که حتی خود نویسنده هم جواب آنها را نمیداند.

زهیر
زهیر

در بخشی از کتاب زهیر میخوانیم :

یک سال بعد، در فکر داستان خورخه لوییس بورخس از خواب بیدار می شود: چیزی که وقتی آدم آن را لمس کرد یا دید، دیگر هرگز از یاد نمی برد… و آن قدر فکرش را اشغال می کند تا او را به جنون بکشاند. زهیر من، تمثیل های شاعرانه یا آدم های کور و قطب نما و ببر و فلان سکه نیست.نامی دارد، و نامش استر است.

کمی بعد از زندان، این رسوایی تیتر درشت نشریه های مختلفی شد: صحبت از یک قتل احتمالی بود. اما برای جلوگیری از اقدام قانونی من، همیشه در آخر تاکید می کردند. که تبرئه شده ام. یک هفته صبر کردند تا ببینند فروش مجله بالا می رود یا نه (بله، همین طور هم شد. من نویسنده ای بودم که چنین شبهاتی از او بعید بود و همه کنجکاو بودند ببینند کسی که درباره معنویت می نویسد، چه طور چهره ی تاریکش را پنهان کرده است)، و بعد دوباره حمله را از سر گرفتند، ادعا کردند همسرم به خاطر روابط نامشروع من از خانه فرار کرده: نشریه ای آلمانی به کنایه اشاره کرد احتمالاً با فلان زن آوازخوان رابطه داشته ام. آن زن بیست سال از من جوان تر بود و می گفتند در اسلوی نروژ با من ملاقات کرده

بازگشت بە لیست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *